.nu

مدرسه و مقالات از دوره متوسطه
جستجو مدرسه

عشق برادرانه

موضوع: سوئدی

عشق برادرانه

در حالی که من در اطراف در بزرگ من ریخت پیاده روی در گنجه، من شنیده ام آندریاس ایستاده و دیوانه در مورد چگونگی غیر ضروری آن را در واقع بیش از رفتن به رابین برای صرف شام در شب جمعه وقتی که ما می تواند در خانه بمانند و نوازش برای یک فیلم خوب است، به ویژه هنگامی که آن شب بود قبل از او بود به ترک در کنفرانس آن است. من چشمان من نورد برای خودم و برداشت از بهترین پاشنه من قبل از من به حمام با عجله از. من بهتر و را تشکیل می دهند را دیدم آندریاس ایستاده و مطالعه خودم را در آینه با یک نگاه طعنه آمیز.
- شما در خانه اش بود روز گذشته است، نه؟ او بدون تغییر حالات چهره خود گفت. او همچنین اضافه کرد که هیچ شام Nobell خواهیم شد وجود دارد.
من به سرعت تبدیل و تقریبا به او فریاد زد که ما وجود دارد و هیچ چیز که می تواند تغییر آن وجود دارد. من به خودم آهی کشید، گاهی اوقات او می تواند خیلی بی رحمه خیره. اما همه گفته و انجام داده، من تا به حال راه من، بیست دقیقه بعد ما در خارج از آپارتمان سینه دست در دست ایستاده بودند. هنگامی که او در را باز کرد، او به من در آغوش حق دور و گونه ام را بوسید، من واقعا دوست دارم برادر من، من به خودم فکر در حالی که بچه ها سفت و سخت در زمان دست یکدیگر. آنها هرگز بوده است مورد به خصوص خوب است، رابین و اندرو. مسلم است که این گسل نمی رابین، اما تنها اندرو بود. او تا باور نکردنی حسادت، دوست پسر من بود. با وجود سه سال و نیم با هم، او هنوز هم حسادت از همه چیز از جنس مرد بود در اطراف من رفتن، این را تسهیل که من مورد مطالعه برای تبدیل شدن به یک افسر پلیس با سی و نه بچه ها به خوبی آموزش دیده در کلاس من نیست.

مواد غذایی در حال حاضر آماده بود و ما به میز نشستیم. من به رابین نظر که چگونه به خوبی او انجام داده بود و دیدم چشم آندریاس سیاه در حالی که سر خود را در مورد راننده سرشونو تکون دادن.
- این برنامه به شما است من از عزیز آموخته، او گفت، و زل زل نگاه کردن من ملاقات کرد. برای شخص مودب رابین در واقع او منظمی غذا دادن به اندرو. این یکی از ظرف های مورد علاقه اندرو بود و من نمی تواند کمک کند اما این که به لبخند وقتی دیدم که او کمی شرمنده که او می خواست نمی بود برای رفتن در اینجا بود.
ما به سختی kommigt بود به استراحت که ناگهان زنگ زنگ زد. رابین عذرخواهی کرد، تا از جدول به دست آورد و از به سالن رقصید. من گوش مشتاقانه در حالی که درب باز شد اما تنها شنیده پاشنه اعتصاب پارکت راهرو و رابین می پرسد که چگونه مهمان احساس می کند. پنج دقیقه بعد primmadonna cute کمی به آشپزخانه رابین و گناه به من و اندرو لبخند زد. من نمی تواند کمک کند اما خیره در فنجان دو او زیر چانه و من فرض است که آن را دشوار برای آندریاس خیلی بوده است. من احساس می کنم جوش بود با خشم، بیش از چشم شریک زندگی من نسبت به ورزش فنجان دو نیست، اما در ورزش ها، که با گرفتن شل خود را به عنوان سوفیا معرفی شده است. من نام من گفت و لبخند زد در ثانیه خود را قبل از من به رابین زل زل نگاه کردن قاتل بدنام. من احساس این بیش از حد برای من بود، اما من نمی توانستم که چرا فکر می کنم. این شد WELLING کاملا طبیعی است که رابین می شریک زندگی خود را در برخی از نقطه در زندگی پیدا کنید. با این حال، من نمی تواند کمک کند اما حرکت صندلی من به او نزدیک تر قرار داده و چند نظر حقه باز به صوفیه در طول شام.

هنگامی که ما به پایان رسید خوردن، آن هم برای دسر بود که رابین شروع پاکسازی جداول. من البته ارائه شده به او کمک کند به طور مستقیم، و "به طور تصادفی" نشت برخی از سس در اوج صوفیه. من عمیقا در جدول با لبخند به او وجود دارد نشسته و ojade بیش از قطعه کوچک صورتی خود را از پارچه که به سختی نیمی از مجسمه نیم تنه پوشیده شده است. وقتی که من از آشپزخانه آمد وجود دارد ایستاده بود رابین و دسر که از شربت توت فرنگی با خامه شامل آماده شده است. من ظروف در ماشین ظرفشویی قرار داده و آن را با صدای بلند ناودان، دست به سینه ایستاده بود و glared در رابین که فقط ایستاده بود. او به عنوان خوش تیپ و به طور معمول مرتب بود، آن را بسیار دشوار بود برای من به دیوانه در او، اما آن را به من صدمه دیده است. او حداقل می تواند به شما در مورد صوفیه گفت من فکر کردم.
وقتی او تمام شد، او به من لبخند زد و او نشان داد که او خشم من با پرسیدن چگونه از آن بود که من خیلی شوکه شد متوجه شده بود. من او را در بازوی مشت به آرامی و گفت که سوفیا خوبی برای او نیست. او تیز به من نگاه کرد، اسلحه خود را باز کرد و من کشیده نزدیک است. او فشرده من در برابر بدن عضلانی او سخت است.
- اما عسل، شما حسود؟ شما اندرو، چه باید بکنم وقتی که شما هم به اندازه برای من ندارد دیگر؟ رابین با صدای نرم و گفت: نگاه من در چشم های عمیق است. من زیر لب چیزی در قالب آندریاس شکایت که من زمان زیادی برای رابین، اما او با دسر بازگشته بود و بیش از حد شلوغ به شنیدن آنچه که من گفتم بود. سپس او به من کرد و گفت که فقط به خاطر او فراهم می کند دوست دختر معنا است بدیهی است که تماس بین او و من خواهد بود سرد نیست. او نگاه کرد تا قانع کننده، از آن ساخته شده من آرام.
- من که وعده داده شده؟ من او را در آغوش گرفت و پس از مدتی احساس کردم که رابین اجازه رفتن و در زمان یک گام به عقب. من به طرز عجیبی به او نگاه کرد و تبدیل به اطراف و اندرو دیدم ایستاده در درب آشپزخانه با نگاه نا امید کرد. رابین سرفه و خود را معاف و به اتاق ناهار خوری با دسر رفت. من در اندرو لبخند زد و در برابر او رفت، او را بوسید و او را در آغوش گرفت، او راه خیلی سفت بود.
- آن چیست در حال حاضر؟ من گفتم irritably. من خسته تر و بیشتر است که او همیشه تا nojjig شود کردم. البته من او را درک کنند، او حسادت رابین نگاه بسیار خوب است، اما برادر من است، بنابراین اندرو به حال مطلقا هیچ دلیلی برای حسادت. نه او و نه هر کس دیگری می دانست افکار من در رابین، بنابراین هیچ مشکلی می تواند بوجود می آیند.
بقیه شب با وجود شرایط نسبتا دلپذیر بود، من سعی کردم خوب بودن به صوفیه و من تو را دیدم که رابین آن قدردانی است.

در ماشین را در راه بازگشت به خانه را آغاز، من می دانستم که اندرو شروع bitching در. او ظاهرا متوجه شده بود که من یک کمی سرد به سمت صوفیه بود و به همین ترتیب بدیهی است که آغوش کردم بین من و رابین ساخته شده او را متفکر. من آهی کشید فقط خوردند دوست پسر من و به او گفت که او احمقانه به حتی غیر روحانی کردن انرژی در bitching در مورد آن را در اینجا بود.
- اما شما می دانید که چگونه واکنش نشان می دهند من، و من اهمیتی کنید اگر شما در بغل کردن و یا نگه داشتن و نشان دادن عشق خواهر و برادر خود را. اما چرا شما قدر که او در بر داشت کسی او ممکن است دوست ندارد؟ اندرو مستقیم به جلو نگاه کرد. من چک کردن و stammered که من فقط از رابین ترسم و می خواهد بهترین خود را. اندرو آهی کشید و من در سراسر جاده نگاه کرد و متوجه چه سرعتی مشغول رانندگی بود. پس از از دست دادن یک دوست در یک تصادف سه سال پیش، من همیشه شک و تردید از سرعت تا من از او پرسیدم به کم کردن سرعت و او به من گوش بود.
تحریک او بود بیش از زمانی که ما به خانه حق دور نمی کردم. پس از در دستور من سرنگون من در تخت بزرگ دراز و چند خط در دفتر خاطرات من نوشت. آندریاس هرگز به اتاق خواب ما آمد آن شب.
صبح روز وجود دارد در من در بانوج در بالکن یافت پتو خود را و حدس زده بود که جایی که او شب به سر برد. یک تکه پاره از یک روزنامه دروغ گفتن در میز آشپزخانه. "در خانه فردا. چهره ". من به خودم آهی کشید، همپوشانی کوچک خود را به طور مستقیم نمی شامل چنین متون سرد اما من فکر کردم نه بیشتر از آن است، اما امیدوار او را به خانه آمده فردا خوشحال.
پس از من خوردند صبحانه و تمیز کمی در آپارتمان ما من بر روی نیمکت دراز و ضرب دیده در تلویزیون جدید ما بود، اما هیچ برنامه ای است که می تواند سرگرم من تا به جای من تلفن را برداشت و تعداد به رابین تماس گرفته شده وجود دارد. او پس از سه حلقه به طور معمول "هی عزیزم" پاسخ داد و من به خودم لبخند زد. من برادر من در مورد من و اندرو بارنی و رابین ارائه شده به با مواد غذایی چینی می آیند و یک خانه Myskväll با ما گفت. من فکر کردم آن صدا فقط خوب، من می توانم نیاز دارید. ما تصمیم گرفت که او ساعت هفت آمده و مثل همیشه او در خارج از درب ایستاده بود، نه یک دقیقه دیر با دست پر از مواد غذایی چینی. من فکر کردم او به کمی بیشتر به سمت آنچه که او معمولا در پیراهن آبی خود می کند ثابت بود، اما من به طور مستقیم کردن مخزن را تکان داد و گونه خود را بوسید و در زمان تمام مواد غذایی است. من از سادگی روی میز اتاق نشیمن گذاشته بود و آن را تقریبا در معده من tingled هنگامی که رابین به من یک تعریف. ما نشست و در ما reveled در حالی که ما برخی از کمدی در کانال پنج که هر دو در هر حال حاضر و پس از آن خوردند منتظر دیدم.
- با تشکر برای قلب شام، آن خوشمزه بود مثل همیشه، من گفت و به رابین یک بوسه نور بر روی گونه. او تقریبا نگاه کمی خجالت و من بر گونه تماسهای مکرر. از آنجا که من در تنه زدن پیش از آن در روز را صرف کردن، من یک دوش سریع را قبل از ما در این فیلم که رابین اجاره کرده بود نشست.

وقتی که من برهنه کردم و در جلوی آینه پیچیده شده در یک حوله تری صورتی روشن ایستاده بود، من می توانم این وضعیت رو تحمل کنم، افکار من دور به توهمات وحشی در مورد من و رابین شناور. من واقعا فکر نمی کنم که راه در مورد او، اما این اولین بار نیست، آن طولانی به طول انجامید. من مطمئن هستم که به ترک درب حمام کمی نیمه بسته نگهداشته شده در مورد او توسط بروید ساخته شده و من شرمنده از مخزن بود. در حالی که من در حمام داغ ایستاده بود و اجازه دهید آب گرم فرو ریختن در برابر بدن من، من خواب من دور، من واقعا نمی تواند مانع افکار من تا آنجا که من می خواستم و سعی. من در مورد هر چیزی غیر از رابین فکر نیست. من شنیده درب حمام creaked، اما من وانمود من را خسته نکنید. من همچنان به ایستادن و شستشو از تهویه در حالی که خاراندن پوست سر من. پرده حمام دور کشیده شد و هنگامی که من با یک حرکت تند و سریع تبدیل به اطراف، من برادر من دیدم ایستاده وجود دارد، رابین من. بدون یک کلمه او برداشت باسن من و من به بدن خود به ارمغان آورد. ما ایستاده بود و فقط در هر یک از دیگر نگاه، آن را مانند در یک فیلم بود. قلب من شد پمپاژ بیش از حد بسیاری از ضربه در دقیقه، من می توانم یک کلمه مطلق نیست، و قبل از من آن را می دانستند، من لب او را بوسید. این احساس لب ما دو قطعه از پازل در نهایت جمع شده بودند. او در پشت من مالیده و من به او نزدیک برگزار می شود، من می دانستم که همه چیز اشتباه بود اما من می توانم خودم را متوقف کند. او به من لمس شبیه هیچ کس تا به حال قبل از انجام، و آن احساس فوق العاده سمت راست حتی اگر او برادر من بود. خشک من حتی نمی در ذهن در این وضعیت فوق العاده داشته باشد. او انگشت خود را از طریق موی بلند تاریک من زد، و من را بوسید عاشقانه. من احساس چگونه من از سر تا پا لرزید، حتی اگر آب بخار گرم در اطراف ما. بدن قهوه ای طلایی او همه مرطوب در کنار معدن. ما با هم تعلق داشت، به عنوان یانگ و یانگ، ما ایستاده بود و آن را چنین اتهام باور نکردنی بین ما بود، و آن را متوقف نمی. ما در اطراف کف حمام سقوط، آن را به عنوان اگر ما هرگز نمی تواند به اندازه کافی از آن را دریافت بود. او مرا بوسید سراسر و من نوازش به آرامی قفسه سینه خود را زمانی که او برداشت گردن من و لب من در کنار او به ارمغان آورد. هیچ پایان وجود دارد، و من از اگر من می خواستم یک توقف یا فکر می کنم نیست.

بدون کوچکترین هشدار سایه در گوشه من از چشم و به ندرت یک لحظه بود بعد، من تا در کف حمام ایستاده بود و آندریاس مستقیم در چشم دیدم. او نگاه کرد دقیقا مانند رابین حدود دو ساعت پیش برای انجام داده بود، اما او دست خود را پر از مواد غذایی چینی اما با گل رز و شکلات ندارد.
- آیا این به همین دلیل شما باید قطار زودتر را به از دست دوست دختر خود را بسیار؟ او گفت و نگاه نژند بیشتر از من تا کنون او دیده می شود. آن را به من میکنه و اشک دوید پایین برش گونه ام. رابین برداشت یک حوله و ایستاده بود در سکوت و آندریاس به او منزجر نگاه او به عنوان منتقل می شود. سپس آندریاس تبدیل زل زل نگاه کردن به من، در حال حاضر او را دیدم به من بیش از حد منزجر. من در دست من است که نمی خواهند برای متوقف کردن تکان دادن و به سختی یک ثانیه پس از زمانی که من روشن سر من به سمت بالا اندرو رفته بود پایین نگاه کرد. من در طبقه که هنوز بود گرمای آن را ترک نشست. محل احساس نمی نزدیک به عنوان مقدس به عنوان آن را برای کمتر از دو دقیقه قبل انجام داده بود.

من نمی دانم چه مدت من آنجا نشسته، اما احساس من نشسته بود وجود دارد برای ابدیت هنگامی که رابین با لباس بلند و گشاد من آمد و آن را در اطراف من پیچیده می شود.
- تا او رفته؟ من از او پرسیدم و دیدم که او بیش از حد gråtigt بود. رابین فقط راننده سرشونو تکون دادن و نفس گرفت و شروع به صحبت کردن. او به من گفت که او اتفاق افتاد به عنوان خوانده شده دفتر خاطرات من وقتی که من به دوش رفت، او در مورد احساسات من برای او به حال به عنوان خوانده شده. گریه کردم و حتی بیشتر در حال حاضر، و مرا در آغوش گرفت و تماس خود را به من بگویید که او احساس همان ادامه داد. من تقریبا به او فریاد زد که آن احساسات کاملا ممنوع بود و بدون اجازه من او را بوسید پیشانی من و من احساس او راننده سرشونو تکون دادن حتی در حال حاضر. ما ما را به اتاق خواب بیرون آورد و رابین ریشه تا لباس زیر به من قبل از او به من جمع. من سعی کردم به فشار یک لبخند در او وقتی که او به بیرون رفت به آشپزخانه را به یک فنجان چای بود. پس از لحظه ای تفکر به آشپزخانه رفت و او را در آغوش گرفت، او را برداشت شانه های من و او راست در چشم نگاه کرد. نگاه بین ما هر کاملا متفاوت از آنچه آنها معمولا استفاده می شود.
- رابین، شما نوع بنابراین شگفت انگیز است که در اینجا و آرامش باقی بماند، اما من فکر می کنم من می خواهم تنها باشم، من احتمالا تا حد زیادی به مورد در حال حاضر فکر می کنم. بدون یک کلمه، رابین پرستانه را تکان داد و به راه خود رفت. من تسکین برای اولین بار در در حالی که آهی کشید. در واقع، من، منزجر شد اما می تواند البته من نمی به رابین می گویند. او احتمالا صدمه دیده می شود، اگر چه او احتمالا نمی خواهد درک. من در میز آشپزخانه نشست و چای من نوشید، اما می تواند آن را تمام نمی نوشند تا به طور ناگهانی، من احساس فوق العاده تهوع آور. من در حالی که ساعت نگاه 11:10 نشان داد و بدون مسواک زدن دندان های خود را، که یک قانون اصلی برای من بود، من به رختخواب به تنهایی در رختخواب رفت.

من طولانی معتقد بودند که من فقط iakktagen شد قبل از من متوجه شدم که تعقیب شد. در وسط مراتع با تب و تاب بودن از طلوع آفتاب بر روی صورت خود، من شروع به فرار از آنچه که من درک یک گاو نر بود. پای من در لباس بلند نور آبی درهم و من تلاش برای حفظ ballansen. عرق ریخت در پاها دیگ بخار و اشک پایین در امتداد گونه. من در مقابل من دیدم، و به bedrövlighet من من فقط یک دیوار سنگ در مقابل من دیدم. من سعی کردم به تصویب، اما آن را غیر ممکن بود. من جرأت نگاه نکن، اما نفس عمیق در گردن شنیده می شود. هیچ راه بازگشتی وجود ندارد.

من با شروع از خواب بیدار شد و بلافاصله احساس کردند که من در عرق سرد بود. من از کابوس من فکر کردم و برایم جالب بود که آن همه یک رویا بود، هر چند نه در واقعیت خیلی بهتر بود. تقریبا در یک بار من از تخت و خورشید که از پنجره های بزرگ روشن پا من درست در صورت اصابت کرد. تهوع من بیش از حتی اگر من تقریبا به مدت یک روز و نیم خوابیده بود رفته نیست، اما من امیدوار بود که شاید آن بود معده ام فریاد برای مواد غذایی. من چهره ام در سینک شستشو قبل از من به آشپزخانه رفت و ساندویچ حتی اگر اشتها من کاملا رفته بود ساخته شده است. من چک تلفن، تماس بدون از دست رفته. من احساس گوشه دهان من پایین کشیده، چرا از اندرو شنیده نشده بود؟ Åtminstonde رابین می تواند زمان خود را و تماس، همه چیز تقصیر او بود. من بلافاصله یک وجدان گناهکار بیش از ذهنم و تلاش برای تماس برادر من، اما هیچ پاسخ. من در بستر خود احساس برادر من راست تا کم او احتمالا در خانه و گریه درست مثل من. رابین را دوست داشت، و دوست اندرو. چرا آن را مانند این خواهد بود؟

پس از گذراندن دو روز کامل تماشای تلویزیون و gråtigt واقعیت تاسف نشان می دهد شبیه به وضعیت خود من، من به اندازه کافی است. نه اندرو و رابین از او شنیده بود. من ایستاد، کشیده در یک جفت از sweatpants و یک تی شرت در حالی که من به سرعت در یک جفت کفش باله شروع به پریدن کرد. قبل از اینکه من در را باز کرد من آمد و در مورد آنچه رابین در مورد خاطرات گفت: فکر می کنم، و به آپارتمان رفت و بعد از نگاه کرد. ظاهرا، رابین آن را در یک مکان باهوش قرار داده شده بود چون من می تواند آن را پیدا کند. اقدام استخوان که احتمالا عادت به رفتن بود، من در خارج از دروازه رفت و نور روز برای اولین بار در چند روز ملاقات کرد. من کارت اتوبوس در زمان و اتوبوس برای اولین بار به آپارتمان رابین گرفت. پاهای من ached، اما هیچ چیز من می توانم از فکر می کنم وجود دارد. آن را به تنهایی تعداد زیادی از خانم ها در اتوبوس که فقط به من glared نشسته، آن احساس تمام جهان glared به من و آنها را راست و انجام دهد. من احساس شرم و اشک در چشم هایش سوخته باشد.
هنگامی که در خارج از درب رابین که در آن من خودم دست و دست با دوست پسر من برای کمتر از یک هفته پیش در بر داشت من سه ضربه مثل همیشه زدم. هیچ کس پاسخ. من در از طریق شکاف ایمیل دست نگاه کردند، به طور کامل تاریک. آخرین تلاش من بود به احساس دستگیره، قفل شده است. من آهی کشید و تبدیل به اطراف و شروع به راه رفتن از پله ها پایین من فقط در خطور. در کمال تعجب من، اتوبوس خارج ایستاده بر روی مربع بود و من فرار به آن را گرفتن حتی اگر آن را احساس نا امید به بازگشت به آپارتمان که در آن زندگی من را نابود کرد. اتوبوس به نظر می رسید مانند ابدیت، اما در نهایت من وارد شدند. من در زمان کلید اما دید و تعجب من است که آن را باز بود. من احتمالا تا تاکید کرد که من قفل فراموش کرده بود و شده است. من انداخت کردن کفش من و احساس سر خود شروع به تپش دوباره. "من فقط می خواهم به خواب تا اندرو در کردم،" من با صدای بلند به خودم گفتم. من به اتاق خواب رفت، و هنگامی که من گرفته بود، اولین گام بیش از آستانه مستحکم همه در درون من در حالی که کل بدن را تکان داد.
- اندرو، چی کار کرده؟ من فریاد زد، اشک ریختن از چشمان خون من. آندریاس من، دوست پسر من، عزیز من، بیش از بستر با پاهای او را آویزان و طناب به دور گردن خود hovered. من تقریبا تا شروع به پریدن کرد روی تخت و زمانی که من سعی کردم برای احیای دوست پسر من، من احساس چیزی تحت کف پا سخت است. من در پا و آندریاس من پایین نگاه کرد و با آنچه که من دیدم ویران شد. دفتر خاطرات من.

نوشته شده توسط فلسیا مورو

based on 103 ratings خواهر و برادر عشق، 2.5 از 5 بر اساس 103 رتبه بندی
نرخ همزاد عشق


مدرسه مرتبط
پروژه های مدرسه زیر خرید و فروش عشق برادرانه و یا به هر نحوی مرتبط با همزاد عشق.
  • پست های مرتبط

3 پاسخ به "همزاد عشق"

  1. Carro در 26 نوامبر 2009 در 04:53 #

    خواندن این واقعا فریبنده بود. اگر شما به دنبال نه برای تبدیل شدن به نویسندگان حرفه ای، شما باید آن را انجام دهد. من می خواهم به عنوان خوانده شده!

  2. شارلوت در تاریخ 7th، 2010 در 05:26 #

    داستان خوب، کاملا. شما تنها نیاز به پرتاب در چند کاما اینجا و آنجا فکر می کنم. بزرگ!

  3. جنی در تاریخ 26 آوریل 2011 در 10:28 #

    اشعار گه، شد در پایان کاملا احساسی .. :(

    واقعا خوب است.

نظر همزاد عشق

« | »